|
دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۸
با او و برای او با سلام خد مت تمامی دوستانی که به کلبه سکوتم سر میزنن من ندانم که کی ام ؟ من فقط میدانم که تویی شاه بیت غزل زندگی ام
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست
اما شیشه عمر من است بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند تار موی توست اما ریشه عمر من است دوشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۸
روزت مبارک
با او و برای او روزت مبارک عزیزم
شنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٧
با او و برای او سلام خدمت تمامی دوستانی که تو این مدت تنهام نذاشتن و بهم سر زدن امیدوارم نماز و روزه هاتون قبول باشه لیالی قدر رو بهمتون تسلیت میگم امیدوارم تو این شبهای بزرگ بتونیم کمی برای آخرتتمون دخیزه کنیم ...
آیا تا بحال خدا باهاتون خلوت کرده ؟ آیا خدا حرفاشو بهتنون گفته ؟؟ آیا خدا حرفایی که به من گفته رو به شما هم گفته یا فقط این حرفا مال من بود ؟؟؟ میدونید خدا بهم چی گفته ؟ میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟ جایی که میری مردمی داره
که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت
عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ
که بدونی برمیگردی پیشم
هنوزم خدا با منه
پنجشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٧
عاشق خاموش
با او و برای او با سلام خدمت تمامی دوستان خوبم
آنهایی که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند . نمی فهمند که پاییز همان بهار
است که عاشق شده است ...
یا حق
شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٧
شیشه دلم شکسته احتیاط کن مبادا خرده هایش زخمیت کند
سهشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٦
با او و برای او
سلام خدمت تمامی دوستان عزیز و گرامی شرمنده که بعد مدتی طولانی اومدم و آپ کردم و یه سلام دیگه خدمت عشقم چشم وقتی زیباست که مال اشک باشد ... اشک وقتی زیباست که مال عشق باشد ... عشق وقتی زیباست که مال تو باشد و تو وقتی زیبایی که مال منننننننننننننننننن باشی یا حق سهشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦
با او و برای او
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف و من در آروزي قطره هاي پاك بارانم تقدیم به تک ستاره زندگی ام یا حق یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦
عشق جاودان
با او و برای او در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توآم من در این تاریکی و در این نیمه شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توآم ایام بر همه خوش یا حق چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦
با او و براي او آسمان، اين شبها كه میرسدعجيب بیقراری میكند و زمين داغ دلش تازه میشود و زخم شرمش، سر باز میكند. سيل اشكم راه بينايي گرفت بند بندم عطر زهرايی گرفت *** عشق را از فاطمه آموختم چشم بر دست کبودش دوختم *** دست او صدها گره وا ميکند دست او ولله غوغا ميکند *** دست او مشگل گشای مرتضی ست *** حيف شد آن دست را دشمن شکست با غلاف تيغ اهريمن شکست *** گويمت از قصه شهر نبی از شرار آتش و بيت علی *** درد بود و آتش و افسردگی ياس بود و سيلی و پژمردگی *** آه بود و ناله و بغض گلو پهلويی بود و لگد های عدو *** در ميان کوچه آن دنيا پرست راه را بر مادر سادات بست *** گويمت سر بسته در آن کوچه ها فاطمه گم کرد راه خانه را *** آه ای مجنون زبان در کام گير لب فرو بند و کمی آرام گير یاحق چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تقديم به مهربانترينم
تو مهی به شبم توگلی به لبم که تو را طلبم بشنو ز وفا سخن از دل ما که تویی به خدا همه تاب و تبم سکوت چشمانم مرز زمان را مي شکند. نگاه دلم براي بودنت هر لحظه تمنا مي کند و بودنت تمام اميد زندگيم مي شود. در تقدير بودنم باران نمي باريد، اما از لحظه بودنت آسمان بارانش را ارزاني کرده. دنياي دلم اين تنگناي بودن در اين حس پرواز جز لحظه هاي با تو بودن آرزويي در دل ندارد ... یا حق [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
|